يكشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۳۴ ب.ظ

۶ مطلب با موضوع «پیامک :: مهدوی» ثبت شده است

پیامک مهدوی(سری6)

 مهدوی

پیامک مهدوی(سری6) ۰ نظر
زمین دلتنگ و مهدی بی قرار است 
فلک شیدا پریشان روزگار است 
دلا آدینه شد دلبر نیامد 
غروب انتظارم سر نیامد 
ما مست علوفه‎ایم مردن بهتر 
بی برگ و شکوفه‎ایم مردن بهتر 
از غیبت طولانی تان شد معلوم 
ما مردم کوفه‎ایم مردن بهتر 
مردان که به هنگام خطر گرد آیند 
سرباز صفت به یک خبر گرد آیند 
مظلوم تویی که سال ها منتظری 
تا سیصد و سیزده نفر گرد آیند 
مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز 
چشم در راه تو صاحب نظرانند هنوز 
لاله ها شعله کش از سینه داغند به دشت 
در غمت همدم آتش جگرانند هنوز 
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم 
گوشه‎ای تنها نشینم تا تماشایت کنم 
می نویسم روی هر گل نام زیبای تو را 
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم 
این روزها که حرف از مختار می‌شود 
بدجور دلم طلب دیدار می‎شود 
ای منتقم بیا که به عالم نشان دهیم 
شیعه عزیزست و جز او خوار می‎شود 
کاش از لطف شبی یاد زما می‎کردی 
یاد از عاشق افتاده ز پا می‎کردی 
کاش بیمار فراقت که ز پا افتاده 
با نگاه ملکوتی تو دوا می‌کردی 
لحظه لحظه بوی ظهور می‎آید 
عطر ناب گل حضور می‎آید 
شیر مردی از قبیله عشق 
ساده و سبز و صبور می‎آید 
ای آخرین توسل سبز دعای ما 
آیا نمی رسد به حضورت دعای ما 
شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین 
بی تو چه زود می‎گذرد هفته های ما 
تا کی برای چشمت آذین کنم جهان را 
قلبم شروع کرده عمداً تکان تکان را 
باران ترانه اش را با لحن غم نخواند 
باشد عوض کنی تو تقدیر آسمان را 
سلامی بر رخ شاه دو عالم 
رخ پنهان شده از دیدگانم 
سلامی از ته این اشک هایم 
نثار قدوم تو ای انتظارم 
آن فرقه که تیشه به نخل فدک زدند 
بر قلب پاک ختم رسولان نمک زدند 
مهدی بیا ز قاتل مادر سؤال کن 
زهرا چه کرده بود که او را کتک زدند 
ای منتظران گنج نهان می‎آید 
آرامش جان عاشقان می‎آید 
بر بام سحر طلایه داران ظهور 
گفتند که صاحب الزمان می‎آید 
بی تو چگونه می‎شود از آسمان نوشت 
از انعکاس ساده رنگین کمان نوشت 
این یک حقیقت است که بی تو بهار من 
باید چهار فصلِ زمان را خزان نوشت 
ای دل شیدای ما گرم تمنای تو 
کی شود آخر عیان طلعت زیبای تو 
گرچه نهانی ز چشم دل نبود ناامید 
می‎رسد آخر به هم چشم من و پای تو 
یاسمن چهره بیاراست بیا 
شور در گلکده برپاست بیا 
ای دوای همه علت ها 
دیده از عشق تو بیناست بیا 
دیری ست که ما منتظر روی تو هستیم 
ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم 
دیری ست که دلداده ما خانه نشین است 
جای قدمش، بوسه به صد چاک زمین است 
تو می‎آیی و دست های مرا 
پر از عطر یاس و سحر می‎کنی 
تو می‎آیی و لحظه های مرا 
از احساس گل تازه تر می‎کنی 
ما بی تو تا دنیاست، دنیایی نداریم 
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم 
ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم 
جز سایه دستان تو جایی نداریم 
ای افسر چرخ، خاک راهت 
وی عرش، غبار بارگاهت 
ای خاتم اوصیا کز اوّل 
شد خاتم انبیا گواهت 
ای کاش که انتظار معنا می‎شد 
بی تابی جویبار معنا می‎شد 
وقتی که سحر شکوفه صبح دمید 
با آمدنت بهار معنا می‎شد 
بگذار بگویمت دلم غم دارد 
یک عالمه اشک و آه و ماتم دارد 
عجل به ظهور، عصر آدینه‌ها 
ای یوسف فاطمه تو را کم دارد 
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد 
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت 
ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت 
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت 
ای پیک راستان خبر یار ما بگو 
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو 
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور 
با یار آشنا سخن آشنا بگو 
عاقبت یک روز مغرب، محو مشرق می‎شود 
عاقبت غربی ترین دل نیز، عاشق می‎شود 
شرط می‎بندم زمانی که نه دور است و نه دیر 
مهربانی حاکم کل مناطق می‎شود 
مهدیا منتظرانت همه در تاب و تبند 
همه اهل جهان، جمله گرفتار شبند 
چو بیایی غم و ظلمت برود از عالم 
شاد گردد دل آنان که گرفتار غمند 
طعنه از دشمنت ای دوست شنیدن تا کی 
به بدن پیرهن صبر دریدن تا کی 
یپش رو بودن و روی تو ندیدن تا کی 
بار هجران تو بر دوش کشیدن تا کی 
هر کجا سلطان بود، دورش سپاه و لشکر است 
پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است 
با خبر باشید ای چشم انتظاران ظهور 
آخرین سلطان عالم از همه تنهاتر است 
سر راهت در انتظارم 
برده هجرت صبر و قرارم 
جز ظهورت ای گل زهرا 
به خدا حاجتی ندارم 
ای سبز پوش کعبه دل ها ظهور کن 
از شیب تند قله غیبت عبور کن 
درد فراق روی تو ما را زغصه کشت 
چشم انتظار عاشق خود را صبور کن 
زنده کن شوق دعا را شبی 
سرشار کن از خویش ما را 
ببین چشم انتظاران بهاریم 
پر از آیینه کن تقویم ها را 
ارباب زمین، امیر مریخ بیا 
تا نخل ستم بر کنی از بیخ بیا 
از قول همه منتظران می‎گویم 
ای پیرترین جوان تاریخ بیا 
یک عمر میله های قفس را شمرده‌ام 
با شوق دست های تو یا ایها العزیز 
من سوگوار بر سر هر دار می‎روم 
شاید شوم فدای تو یا ایها العزیز 
هر هفته تلخ آمد، رد شد، نیامدی 
خورشید زیر سایه، لگد شد نیامد‌ی 
بغضم شکست تکه ابری بباردت 
آب از گلوی حوصله رد شد نیامدی 
نازم آن رعنا قدت را، خال رویت را، لبت را 
با غم غیبت چه سازی روزهایت را، شبت را 
ای گل نرگس کجایی، دردمندان را دوایی 
گوشه چشمی نمایی این مریضان غمت را 
آقا نگاهت جای آهوهاست، می‎دانم 
دستان پاکت مثل من تنهاست، می‎دانم 
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد 
جای دل تو وسعت دریاست، می‎دانم 
کاش می‎شد که منم لایق دیدار شوم 
از همه دل کنم، از غیر تو بیزار شوم 
کاش می‎شد که نقاب از رخ خود برداری 
روی تو بینم و آن گه به سر دار شوم 
ای دل از من بگو آن دلبر جانانه را 
گاه گاهی یاد کن این خسته دیوانه را 
جای او در خانه دل باشد و ما غافلیم 
در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را 
با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد 
یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد 
آشنای لافتی الا علی اینجا کجاست 
صاحب لا سیف الا ذوالفقار ما چه شد 
اذان جمکران شوری به پا کرد 
دلم را از غم عالم جدا کرد 
مرا با رمز غیبت آشنا کرد 
صبا را گشته بودم محرم راز

برگرفته از سایت راسخون

پیامک مهدوی(سری5)

 مهدوی

پیامک مهدوی(سری5) ۰ نظر
یک لحظه دلم می‎خواست صدایت بکنم 
گردش به حریم باصفایت بکنم 
آشوب دلم به من چنین فرمان داد 
در سجده بیفتم و دعایت بکنم 
شعبان شد و پیک عشق از راه آمد 
عطر نفس بقیة الله آمد 
با جلوه سجاد و حسین وعباس 
یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد 
روز ولادت گل خلاق سرمد است 
او از تبار حیدر و از نسل احمد است 
در آسمان و زمین می‎رسد به گوش 
میلاد قائم آل محمد است 
دل ها ز هجر روی مهت چون شکسته اند 
چشمان به راه آمدنت بس که خسته اند 
خیل عظیم منتظران با تمام عشق 
از عمق دل به یاد ظهورت نشسته اند 
برخیز که حجت خدا می‌آید 
رحمت ز حریم کبریا می‌آید 
از گلشتن عسکری گذر کن کامروز 
بوی گل نرگس از فضا می‌آید 
امشب زمین و آسمان گردیده پر شور و شعف 
امشب تمام عرشیان بهر زیارت بسته صف 
امشب که عیدی می‎دهد بر عاشقان شاه نجف 
امشب تو هم مستی کن و دل را بری کن از اسف 
قطعه گمشده ای از پر پرواز کم است 
یازده بار شمردیم، یکی باز کم است 
این همه آب که جاری است نه اقیانوس است 
عرق شرم زمین است که سرباز کم است 
آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد 
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد 
آقا بیا تا با ظهور چشم هایت 
این چشم های ما کمی تقوا بگیرد 
از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم 
تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم 
گفتند غروب جمعه خواهی آمد 
آن قدر نیامدی که ما پیر شدیم 
صحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست 
تلخی ذائقه را شاخه نباتی بفرست 
می رسد با علم سبز امامت بر دوش 
از چه خاموش نشستی صلواتی بفرست 
کاش از دلبر نشانی داشتیم 
بر سر کویش مکانی داشتیم 
از برای مهدی صاحب زمان 
کاش در دل جمکرانی داشتیم 
نازنینا گر طبیبی بنده بیمار توام 
با دلی پر آرزو مشتاق دیدار توام 
گر بگویی جای پایت روی چشمان من است 
چشم ها سهل است من با جان خریدار توام 
کاش روزی سینه ها دریای توفان خیز گردد 
کوچه از عطر عبوری ناگهان لبریز گردد 
جان بگیرد لحظه هامان از حضور آشنایت 
از نوایت وسعت هر سینه عطرآمیز گردد 
این دیده نیست قابل دیدار روی تو 
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را 
تو در میان جمعی و من در تفکّرم 
کاندر کجا روم که پیدا کنم تو را 
برای آمدنت انتظار کافی نیست 
دعا و اشک و دل بی قرار کافی نیست 
تمام هر چه شراب است غیر چشمانت 
برای مستی چشمی خمار کافی نیست 
گفتم که روی ماهت از ما چرا نهان است 
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است 
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت 
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است 
دوباره جمعه شد یارم نیامد 
خدایا یار من از در نیامد 
نگار بی قرینه کی می‎آیی 
سحر خیز مدینه کی می‌آیی 
دلم هر جمعه در تاب و تب است 
عاشقانه بی قرار دلبر است 
گفتم اما این جمعه پایان غم‌ست 
جمعه رفت و باز چشمم بر ره‌ست 
آقای جمعه های غریبی ظهور کن 
دل را پر از طراوت عطر حضور کن 
یک گوشه از جمال تو یعنی تمام عشق 
یک دم فقط بیا و از اینجا عبور کن 
صدای آمدنت را به گوش ما برسان 
زمان غیبت خود را به انتها برسان 
کنار تربت زهرا به وقت نافله‌ات 
دعای خویش را به یاری این گدا برسان 
خدایا تا به کی هجران مهدی 
به دستم حسرت دامان مهدی 
الهی هر بلا از حضرتش دور 
الهی من بلاگردان مهدی 
کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد 
سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد 
کدام جمعه ز عطر بهشتی گل یاس 
بهار غرق شمیم گلاب خواهد شد 
قیامت قامت و قامت قیامت 
قیامت می‎کند آن قد و قامت 
موذن گر ببیند قامتت را 
به قد قامت بماند تا قیامت 
بیا دوباره پاک کن ز جاده ها غبار را 
به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را 
تمام لحظه های من فدای یک نگاه تو 
بیا و پاک کن ز دل حدیث انتظار را 
ای دل اگر عاشقی، در پی دلدار باش 
بر در دل روز و شب، منتظر یار باش 
دلبر تو دائماً بر در دل حاضر است 
روزن دل بر گشا، واله و هشیار باش 
اندر آیینه دل عکس شهی می‎طلبم 
به حریم حرم دوست رهی می‎طلبم 
روز و شب ناله زنان، ندبه کنان اشک فشان 
از خدا دیدن رخسار مهی می‎طلبم 
تو همچون بوی محبت ز پشت پنجره ها 
درون ذهن شقایق خطور خواهی کرد 
نگاه شوق و امیدم به آن دم صبحی ست 
که خاک را به قدومت چطور خواهی کرد؟! 
ای چاره درخواست کنندگان ادرکنی 
ای مونس و یار بی کسان ادرکنی 
من بی کسم و خسته و مهجور و ضعیف 
یا حضرت صاحب الزمان ادرکنی 
مُردم به خدا از غم هجران و جدایی 
ای دلبر دور از نظرم پس تو کجایی 
بر حال دل زار تو خود خوب گواهی 
جز عشق تو ما را نبود هیچ گناهی 
تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم 
شب تا سحر به یاد رخت ناله سر کنم 
ای غایب از نظر، نظری کن به حال من 
تا چند سیل اشک روان از بصر کنم 
در غم هجر رخ تو در سوز و گدازیم 
تا به کی زین غم جانکاه بسوزیم و بسازیم 
آید آن روز که در باز کنی پرده گشایی 
تا به خاک قدمت جان و سر خویش ببازیم 
ای راحت دل، قرار جان ها برگرد 
درمان دل شکسته ما برگرد 
ماندیم در انتظار دیدار ‎ای داد 
دل ها همه تنگ توست آقا برگرد 
عصری ست غریب و آسمان دلگیر است 
افسوس برای دل سپردن دیر است 
هر روز بهانه‎ای گرفتیم و گذشت 
عیب از من وتوست عشق بی تقصیر است 
گر پرده ز رخ باز نماید مهدی 
از خلق جهان دل برباید مهدی 
ای شیعه چنان منتظر مولی باش 
گویی که همین جمعه بیاید مهدی 
تا نقش تو هست نقش آیینه ما 
بوی خوش گل نشسته در سینه ما 
در دیده بهار جاودان می‎شکفد 
با یاد تو ای امید دیرینه ما 
یک روز نسیم خوش خبر می‎آید 
بس مژده به هر کوی و گذر می‎آید 
عطر گل عشق در فضا می‎پیچ 
می‎آیی و انتظار سر می‎آید 
ماندیم به داغ انتظارت مددی 
ما وغم و درد بی شمارت مددی 
دل خسته از این غمی که در ریشه ماست 
در آرزوی فجر بهارت مددی 
به یاد او همه غم ها ز سینه دور شود 
دلم به رغم سیاهیش غرق نور شود 
همیشه منتظرش بودم ‎ای خدا مپسند 
که بعد مردن ما جمعه ظهور شود 
خیمه نشین فاطمه دلم برات پر میزنه 
اسم قشنگت آقاجون هر تپش قلب منه 
دلم برای دیدنش می‎گیره از من بهونه 
ندبه می‎خونم دوباره با اشکای دونه دونه 
نگاه کن به قلب من که سرخ از غرور توست 
نگاه کن به چشم من به راه تا عبور توست 
نگاه کن به جان من، در انتظار جمعه‎ای ست 
که وعده داده اند و گفته اند ظهور توست 

برگرفته از سایت راسخون

پیامک مهدوی(سری4)

 مهدوی

پیامک مهدوی(سری4) ۰ نظر
از میان اشک ها خندیده می‎آید کسی 
خواب بیداری ما را دیده می‎آید کسی 
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب 
از گلوی بیشه خشکیده می‎آید کسی 
آخرین جمعه سال است کجایی آقا 
آسمان غرق خیال است کجایی آقا 
یک نفر عاشق اگر بود زمین می‎فهمید 
عاشقی بی تو محال است کجایی آقا 
بیا که در فراق تو دل های ما ز هم بگسست 
بدون تو تمامی ایام و سال ها نحس است 
چه سیزدهم چه دگر روز در غیاب تو در شد 
میان ما هنوز ز روز ظهور تو بحث است 
سحر از دامن نرجس بر آمد نوگلی زیبا 
گلی کز بوی دلجویش جهان پیر شد برنا 
به صبح نیمه شعبان تجلی کرد خورشیدی 
که از نور جبینش شد منور دیده زهرا 
تا وعده قیامت تو صبر می‎کنیم 
بر داغ بی نهایت تو صبر می‎کنیم 
ای از تبار آینه و آفتاب و عشق 
تا مژده زیارت تو صبر می‎کنیم 
با نور نوشتند به پیشانی خورشید 
ماهی که جهان منتظرش بود درخشید 
بر منتظران این خبر خوش برسانید 
کامشب، شب قدر است، همه قدر بدانید 
دیدیم تو را دوباره برمی‎گردی 
از باغ پر از ستاره برمی‌گردی 
گفتند که چاره نیست بر درد فراق 
انگار برای چاره برمی‎گردی 
ای دل ای دل آشنایی می‎رسد 
ناله‌ها را هم نوایی می‎رسد 
ما که از عشق و جنون آکنده‎ایم 
کارمان آخر به جایی می‎رسد 
دل گفت ز راه آشنا می‎آیی 
از جاده سرخ کربلا می‎آیی 
یک روز ز روزهای زیبای خدا 
یک روز به دلجویی ما می‎آیی 
ای نور خدا به وسعت آیینه 
آگاه ز راز خلوت آیینه 
یک لحظه بتاب در شب تنهایی 
سوگند تو را به حرمت آیینه 
دارد زمان آمدنت دیر می شود 
دارد جوان سینه زنت پیر می‎شود 
تقصیر گریه های غریبانه شماست 
دنیا غروب جمعه چه دلگیر می‎شود 
اسیر مانده‎ایم در بهانه های پاپتی 
و میله های آهنین و عشق های ساعتی 
حوالی نگاهمان دوباره صف کشیده است 
صدای تیک تاک غم شماره های صنعتی 
گرفته بوی تو را خلوت خزانی من 
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من 
چنان که عطر تنت در رواق ها جاری است 
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من 
خدا کند که مرا با خدا کنی آقا 
ز قید و بند معاصی رها کنی آقا 
دعای ما به در بسته می‎خورد ای کاش 
خودت برای ظهورت دعا کنی آقا 
منی که مایه ننگم به حد رسوایی 
چگونه از تو بخواهم به دیدنم آیی 
چو خویش یار تو دیدیم چه نیک فهمیدیم 
عزیز فاطمه مهدی چقدر تنهایی 
خون شد دل من از این جدایی ای دوست 
تا چند بنالم که کجایی ای دوست 
هر شب به امید سر نهم بر بالین 
شاید تو به خواب من بیایی ای دوست 
یک عمر به انتظار ماندیم همه 
غمدیده و بی قرار ماندیم همه 
باز آ که شکست دل ز یاد غم تو 
بی روی تو بی بهار ماندیم همه 
آهوی رمیده‎ای که برمی‎گردی 
پیغام سپیده‎ای که برمی‎گردی 
گفتیم شبی سیاه از غم داریم 
انگار شنیده‎ای که برمی‎گردی 
ما منتظر توایم و تو منتظری 
از سختی انتظارت خود باخبری 
یک جمعه دیگر سپری گشت و نگشت 
هجران تو ای صاحب جمعه سپری 
اگر چه روز من و روزگار می‎گذرد 
دلم خوش است که با یاد یار می‎گذرد 
چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی ست 
قطار عمر که در انتظار می گذرد 
ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری 
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری 
چشم انتظار ماندم تا بر شبم بتابی 
ای آنکه در حجابت دریای نور داری 
بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو 
بیا که غنچه دل وانمی شود بی تو 
بر آی از افق ای آفتاب صبح امید 
که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو 
لبریز ترانه و نوایم با تو 
از درد و غم زمان رهایم با تو 
تو سبزترین بهار در جان منی 
سبز است تمام لحظه هایم با تو 
در حسرت تو دربدری شد نصیب خضر 
ورنه به سیر کوه و بیابان چه می‎کند 
دست نیاز به سوی تو دارد و گرنه نوح 
با زورق شکسته به طوفان چه می‎کند 
پر از عطشم مرا تو دریایی کن 
سرشار از احساس و تماشایی کن 
هر چند که ما بدیم و پیمان شکنیم 
ای خوب بیا دوباره آقایی کن 
ما زمزمه حضور را می‎فهمیم 
معنای زلال نور را می‎فهمیم 
از بس که به داغ انتظارت ماندیم 
ای باور دل ظهور را می‎فهمیم 
از نسل گل و بهار و آیینه تویی 
منظومه انتظار دیرینه تویی 
ما منتظران وعده دیداریم 
خورشید زلال روز آدینه تویی 
این دل اگر کم است، بگو سر بیاورم 
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم 
مولا خلاصه عرض کنم دوست دارمت 
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم 
این آخرین ستاره بخت است در زمین 
آقای سبز پوش بهاری بیا ببین 
مرهم نمانده است و مداوا نمی شود 
احساس های زخمی و دل های آهنین 
ای حریم کعبه محرم بر طواف کوی تو 
من به گرد کعبه می‎گردم به یاد روی تو 
گر چه بر محرم بود بوئیدن گل‌ها حرام 
زنده‌ام من ای گل زهرا ز فیض بوی تو 
کدام گوشه دنیا نهفته روی چو ماهت 
اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت 
چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید 
تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت 
دل پریشونم پریشونم که اربابم نیومد 
بعد عمری عاشقی حتی یه شب خوابم نیومد 
آسمون عصرای جمعه مثل من بهونه گیره 
بارون گریه باهام حرف می‎زنه که خیلی دیره 
گر نیایی تا قیامت انتظارت می‎کشم 
منت عشق از نگاه پر شرابت می‎کشم 
ناز چندین ساله چشم خمارت می‎کشم 
تا نفس باقی‌ست اینجا انتظارات می‎کشم 
ما منتظران لحظه دیداریم 
از عطر گل محمدی سرشاریم 
این حرمت و عزّت و سرافرازی را 
از حرُمت انتظار مهدی داریم 
خواهی که در پناه کرامات سرمدی 
ایمن شوی ز فتنه وایمن ز هر بدی 
لبریز کن ز عطر گلِ نور سینه را 
با ذکر سبز یک صلوات محمدی 
ماییم و دلی ز عشق رویت سرشار 
ای مرد خدا، سوار آیینه تبار 
هر فاصله ترجمان دلتنگی ماست 
باز آ و همه فاصله ها را بردار 
جانی همه داغ انتظار است مرا 
چشمی همه دم ستاره بار است مرا 
از بس که گل لاله به دامن دارم 
امید شکفتن بهار است مرا 
ای معطر ز عطر روی شما 
باغ سبز بهار باور ما 
با شما ما و یک جهان شادی 
بی شما ما و یک دل تنها 
سرّی که فقط خدا از آن آگاه است 
مهدی گل بی خزان آل الله است 
ای منتظران حضرتش برخیزید 
پیغام دوباره سحر در راه است 
این عشق آتشین ز دلم پاک نمی‌شود 
مجنون به غیر خانه لیلا نمی‌شود 
بالای تخت یوسف کنعان نوشته‌اند 
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود 

برگرفته از سایت راسخون

پیامک مهدوی(سری3)

 مهدوی

پیامک مهدوی(سری3) ۰ نظر
چشمه های نور را از دیده جاری می‎کنیم 
تا بیایی جمعه ها را بی قراری می‎کنیم 
در شقایق زارها با اشک سرداران عشق 
رد پای خسته ات را مشکباری می‎کنیم 
لطف کن دست من از دامن خود دور مکن 
این قدر ناز به این عاشق مهجور مکن 
میل دارم به رکاب تو ملازم گردم 
اشتهای من دل سوخته را کور مکن 
کشتی شکسته‎ایم نجات غریق کو؟ 
ناجی ما ز بحر مخوف و عمیق کو؟ 
از غصه فراق رسیدست جان به لب 
شریک قصه و یار شفیق کو؟ 
جان ما آمده از هجر تو بر لب باز آ 
روز ما بین که بود تیره تر از شب باز آ 
ای امید دل صدیقه کبرا عجّل 
ای زداینده غم از دل زینب باز آ 
بدم در جان، دم رحمانیت را 
عیان کن چهره پنهانیت را 
به لب جانم رسید از حسرت تو 
نشانم ده رخ نورانیت را 
مُردم وآخر ندیدم روی نیکوی تو را 
گوش من نشنید جانا صوت دلجوی تو را 
سرمه‎ای با دست خود بر هر دو چشمانم بکش 
نور تا گیرد دو چشمم بنگرم روی تو را 
بیمار گشته است قلوب از عیوب ما 
دانیم گشته سد دعاها ذنوب ما 
یا غافرالذنوب گناهان ما ببخش 
وانگه رسان ظهور طبیب قلوب ما 
امروز غریب آل احمد مهدی است 
یکتا گل بوستان سرمد مهدی است 
ویرانگر مسلک و مرام باطل 
احیاگر آیین محمد مهدی است 
خوشا چشمی که بیند روی ماهت 
خوشا جانی که گردد خاک راهت 
روا باشد دهد جان عاشق تو 
اگر افتد به روی او نگاهت 
مرا غیر از تو امیدی به کس نیست 
یقیناً غیر تو کس داد رس نیست 
خدا را ای که مُردم در فراقت 
دگر آیا زمان هجر بس نیست 
عاقل نبود هر آن که مجنون تو نیست 
مجنون نبود هر آن که مفتون تو نیست 
مؤمن نبود کسی که نشناخت تو را 
شاکر نبود کسی که ممنون تو نیست 
دوای درد ما تنها ظهور است 
ظهوری کاندر آن فیض حضور است 
هر آن کس کو بود غافل زیادش 
دو چشم باطنش و الله کور است 
بیا ای صاحب عصر و زمانه 
قدم کن رنجه و بر چشم ما نِه 
سر ما گوی چوگان تو ای دوست 
دل ما تیر عشقت را نشانه 
ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم 
ما خاک قدوم هر چه زیباصفتییم 
از زشتی کردار دگر خسته شدیم 
محتاج دو پیمانه می‎معرفتیم 
ای نسیم سرخوشی که از کرانه ها عبور می‎کنی 
و ای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می‎کنی 
ای راهیان گر از دیار یار ما عبور می‎کنید 
پرسشی کنید از او که ای بهار کی ظهور می‎کنی 
دلم هوای تو کرده هوای آمدنت 
صدای پای تو آید صدای آمدنت 
بهار با تو بیاید به خانه دل ما 
قدم به خانه ما نِه صفای آمدنت 
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشیم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشیم 
هر چند امید بسته دنیا نیم اما 
دلبسته یاران خراسانی خویشیم 
ای پری رو ز چه رو، روی نشانم ندهی 
مویی از طره گیسوی نشانم ندهی 
دلم از هجر رخت سوخت خدا را ز چه رو 
جلوه‎ای زان رخ دلجوی نشانم ندهی 
ای آفتاب هستی‎ ای شور عشق و مستی 
باز آ بخوان کلامی زان معجز الهی 
ای دیده ها به راهت ‎ای قائم هدایت 
تا کی کنم حکایت شرح غم جدایی 
نیمه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد 
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد 
تا که جان دارم و از سینه نفس می‎آید 
به تو و مهر تو ای دوست وفا خواهم کرد 
گلها همه با اذن تو برخاسته‌اند 
از بهر ظهور تو خود آراسته‌اند 
مردم همه در لحظه تحویل حتماً 
اول فرج تو از خدا خواسته‌اند 
هجران جانان تا به چند آن یار کو آن یار کو؟ 
در جمکران قلب من دیدار کو دیدار کو؟ 
ای عاقلان دیوانه‌ام، زنجیر زلف یار کو؟ 
بر شعله های شوق دل، پروانه دلدار کو؟ 
نه در این کوه صدایی نه در این دشت غباری 
نه به این روز امیدی نه از آن دور سواری 
تا کنیم عزم خود جزم به یاری سواری 
برس ای عشق به داد دل ما چشم به راهان 
وقتی بیایی نسل طوفان در رکابت 
جنگل به جنگل این سواران در رکابت 
وقتی بیایی آسمان نوشان خاکی 
آتش نَفَس، بی مرگ مردان در رکابت 
یا علی جانم به قربانت بگو مهدی کجاست؟ 
بوسه‌ام تقدیم دستانت بگو مهدی کجاست؟ 
گاه گاهی جمعه ها دل بی قراری می‎کند 
می‎شوم این هفته مهمانت بگو مهدی کجاست؟ 
امشب نشسته بر دلم غم‌های عالم 
بی تو گذشت این جمعه هم آقای عالم 
این جمعه هم از تو خبر حتی نیامد 
شب آمد و من ماندم و غم‌های عالم 
چه عاشق می‎شوم وقتی که تنها می‎شوم با تو 
و چشمان تو را محو تماشا می‎شوم با تو 
تو را از چشم های من نهان کردند و می‎دانند 
همین امروز و فردا باز پیدا می‎شوم با تو 
کاش می‎شد اشک را تهدید کرد 
مدت لبخند را تمدید کرد 
کاش می‎شد در میان لحظه ها 
لحظه دیدار را نزدیک کرد 
عید است ولی بدون او غم داریم 
عاشق شده‎ایم و عشق را کم داریم 
ای کاش که این عید ظهورش برسد 
این گونه هزار عید با هم داریم 
نخواهم گل که گل بی اعتبار است 
تمام سر آن فصل بهار است 
تو را خواهم من از گل های عالم 
که بوی تو همیشه ماندگار است. 
ای طبیبا به سر بستر بیمار بیا 
بهر دلداری دلسوخته زار بیا 
تو که دل را به نگاهی بربودی 
به پرستاری بیمار دل افکار بیا 
بود محرابم ابروی تو ای دوست 
نمازم جانب کوی تو ای دوست 
اگر حبل المتین فرموده قرآن 
نباشد غیر گیسوی تو ای دوست 
از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم 
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم 
بی خود از حادثه عشق تو دیوانه و مست 
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم 
از انتظار خسته‌ام و یا دلم گرفته است 
تو مدتی ست رفته ای بیا دلم گرفته است 
نگاه سرد پنجره به کوچه خیره مانده بود 
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است 
این جمعه هم گذشت تو اما نیامدی 
ای روح آسمانی دریا نیامدی 
ای از تبار آینه ها ای حضور سبز 
ای آخرین ذخیره طه نیامدی 
بوی عطر یاس دارد جمعه ها 
وعده دیدار دارد جمعه ها 
جمعه ها دل یاد دلبر می‎کند 
نغمه یابن الحسن سر می‎کند 
باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم 
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم 
باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم 
باز از بی خبری های دلم نالیدم 
دوباره جمعه شد، امن یحیب می‎خوانم 
نیامدی و من اینجا غریب می‎مانم 
به جان خسته رمق نیست شکوه ها دارم 
تو خسته ای ز من آقا عجیب می‎دانم 
غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد 
دل نیست هر آن دل که تو را یار نباشد 
شادم که غم هجر تو گردیده نصیبم 
بهتر زغم هجر تو غمخوار نباشد 
از نو شکفت نرگس چشم انتظاریم 
گل کرد خار، خار شب بی قراریم 
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو 
دیدم هزار چشم در آیینه کاریم 

برگرفته از سایت راسخون

پیامک مهدوی(سری2)

 مهدوی

پیامک مهدوی(سری2) ۰ نظر
رافع عسر و حرج می‎رسد انشاء الله 
یعنی آن ختم حجج می‎رسد انشاءالله 
مژده بر منتظران مهدی زهرا بدهید 
عن قریب عصر فرج می‎رسد انشاء الله 
چشمی که داشت تازگی از شبنم نگاه 
در انتظار با گذر لحظه شد عجین 
پر شد تمام ظرف زمان بی حضور تو 
پس کی ظهور می‌کنی ای منجی زمین 
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم 
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم 
سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم 
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم. 
هر آن کس کار با مولا ندارد 
یقیناً بهره از معنا ندارد 
به غیر از آتش سوزان دوزخ 
مقامی روز وانفسا ندارد 
عزیز فاطمه جانم فدای قلب مغمومت 
فدای آن جمال پشت ابر مکتومت 
عزای جد تو برپاست دعوت می‎کنیم از تو 
بیا در مجلس اهل عزای جد مظلومت 
می شود این رمضان موعد فردا باشد 
آخرین ماه صیام غم مولا باشد 
می شود در شب قدرش به جهان مژده دهند 
که همین سال ظهور گل زهرا باشد 
بنویس که چرا هر چه نامه دادم به او نرسید 
بنویس که یک نفر به دادم نرسید 
بنویس که قرار من و او هفته بعد 
این جمعه که هرچه ایستادم نرسید 
اگر چه صفحه اعمال من سیه رنگ است 
دلم برای تو یا صاحب الزمان تنگ است 
به روی بام تو خوانم اگر چه می‎دانم 
سزای مرغ بد آواز سنگ است 
در سینه دلی به وسعت غم دارم 
بر زخم دلم نیاز مرهم دارم 
هر چیز برای خود فراهم کردم 
در زندگی فقط تو را کم دارم 
چشمم به انتظار تو تر شد نیامدی 
اشکم شبیه خون جگر شد نیامدی 
گفتم که روز جمعه تو از راه می‎رسی 
مویم سپید و عمرم هدر شد نیامدی 
خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد 
منجی عالم، پناه بی پناهان خواهد آمد 
غم مخور ای فاطمه ای بانوی پهلو شکسته 
مهدیت با شیشه دارو و درمان خواهد آمد 
یکی از جمعه ها جان خواهد آمد 
به درد عشق درمان خواهد آمد 
غبار از خانه های دل بگیرید 
که بر این خانه مهمان خواهد آمد 
به دنبال تو می‎گردم نمی یابم نشانت را 
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را 
تمام جاده را رفتم غباری از سواری نیست 
بیابان تا بیابان جسته‌ام رد نشانت را 
من به چشم شیعیانم جلوه الله و نورم 
من میان دوستانم، گر چه پندارند دورم 
ملک هستی بحر مواجی بود از شوق و شورم 
دوستان، آماده نزدیک است ایام ظهورم 
برای آمدنت انتظار کافی نیست 
دعا و اشک و دل بی قرار کافی نیست 
خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی 
دعای این همه شب زنده دار کافی نیست 
بازهم صحبت فرداست قرارِ ماها 
باز هم خیر ندیدیم از این فرداها 
چقدر پای همین وعده تو پیر شدند 
جگر مادرها موی سر باباها 
کتاب بسته بماند اگر نیایی تو 
رسول خسته بماند اگر نیایی تو 
در مقدس آن خانه‎ای که می‎دانی 
بلی شکسته بماند اگر نیایی تو 
روزی ز سفر ستاره بر می‎گردد 
عشق من و تو دوباره بر می‎گردد 
تردید مکن من مطمئنم فردا شب 
آن دلبر ماه پاره بر می‎گرد 
سالار وقت آمدنت دیر شد بیا 
دل در انتظار فرجت پیر شد بیا 
دیدم به خواب آمدی از جاده های نور 
گفتا دلم که خواب تو تعبیر شد بیا 
عیسی به شمیم نفست روح گرفته 
دل بسته دو صد یوسف صدیق به چاهت 
دل‌های خدایی همه چون گوی به چوگان 
ارواح مکرم همه درمانده جاهت 
ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت 
دل گشته چوگل، سبز به خاک سر راهت 
هم بام فلک پایگه قدر و جلالت 
هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت 
بهار سبزِ نورانی نگاهم می‎کنی امشب 
امید روح انسانی نگاهم می‎کنی امشب 
من آن مجموعه عشقم پریشان حال و دلخسته 
که رفته رو به ویرانی نگاهم می‎کنی امشب 
رواق منظر چشم من، آشیانه توست 
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست 
به لطف خان و خط از عارفان ربودی دل 
لطیفه های عجب زیر دام و دانه توست 
مسیر مسیح بهاران کجاست؟ 
صفا گستر لاله زاران کجاست؟ 
رگ و ریشه لاله از هم گسست 
گل اندیشه سربداران کجاست؟ 
یا این دل شکسته ما را صبور کن 
یا لاأقل به خاطر زینب ظهور کن 
دیگر بتاب از افق مکه ماه ما 
این جاده های شب زده را غرق نور کن 
از هجر تو طبیعت ما گریه می‎کند 
چشم تمام آینه ها گریه می‎کند 
چشم انتظار آمدنت شیر خواره ای ست 
گهواره ای به کرب و بلا گریه می‎کند 
بر چهره پر ز نور مهدی صلوات 
بر جان و دل صبور مهدی صلوات 
تا امر فرج شود مهیا بفرست 
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات 
زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی 
تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت 
سوگند به چشمت که رسولان الهی 
هستند به محشر همه مشتاق نگاهت 
از عرش خداوند الی فرش به هر آن 
هستند همه عالم خلقت به پناهت 
دائم صلوات از طرف خالق و خلقت 
بر روی سفید تو و بر خال سیاهت 
گفتند که تک سوارمان در راه است 
از اول صبح چشممان بر راه است 
از یازده دوازده قرن گذشت 
تا ساعت تو چقدر دیگر راه است 
در سری نیست که سودای سرکوی تو نیست 
دل سودازده را جز هوس روی تو نیست 
سینه غمزده ای نیست که بی روی و ریا 
هدف تیر کمان خانه ابروی تو نیست 
رایحه‎ای ببویمت نرگس خوب روی من 
بگذار تا بجویمت ای همه جست و جوی من 
راز دلم بگویمت ای همه گفت و گوی من 
خون جگر خبر کند قصه مو به موی من 
گل گلزار هستی دلبر ماست 
همان دلبر که او تاج سر ماست 
دریغا چشم ما او را نبیند 
اگر چه دائما اندر بر ماست 
ما عاشق بی قرار یاریم همه 
بر درد فراق او دچاریم همه 
از پای به جای او نخواهیم نشست 
تا سر به قدومش بسپاریم همه
خدا را یک نگاهی سوی ما کن 
زچنگ نفس امّاره رها کن 
کرم کن مهدیا در خدمت خود 
نصیب و روزی ما کربلا کن 
اگر کعبه مطاف خاکیان است 
و یا گر قبله افلاکیان است 
طواف کعبه و سنگ سیاهش 
به گرد مهدی صاحب زمان است 
مقدر کن خدایا انس و جان را 
ظهور مهدی صاحب زمان را 
رسان امشب به داد خلق عالم 
یگانه منجی خلق جهان را 
کند هر کس ز درگاهت گدایی 
ز حقّ حق رسد آخر به جایی 
نبرده بویی از عرفان و معنا 
ندارد آنکه با تو آشنایی 
نباشد بی تو عالم را صفایی 
نه دین را بی تو لایت بهایی 
مگر من دست بر می‎دارم از تو 
تو جانی، دلربایی، مقتدایی 
خال زیبای جمال دلربایت را بنازم 
بوی عطر جانفزای خاک پایت را بنازم 
گر چه سروناز نازد بر قد و بالای نازش 
سرونازم نار کم کن نازهایت را بنازم 

برگرفته از سایت راسخون

پیامک مهدوی

 مهدوی

پیامک مهدوی ۰ نظر
نذر کردم تا بیایی هرچه دارم مال تو 
چشم‌های خسته پر انتظارم مال تو 
یک دل دیوانه دارم با هزاران آرزو 
آرزویم هیچ، قلب بی‌ قرارم مال تو 
اللّهمّ عجّل لولیک الفرج
قائم آل نور یا مهدی 
عطر سبز حضور یا مهدی 
تا همیشه صبور می‌مانیم 
در هوای ظهور یا مهدی 
گفتم که شیعیانت در رنج و در عذابند 
گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم 
گفتم که چشم شیعه گریان بود به راهت 
گفتا که من همیشه به دیده اشک دارم 
ای دل بشارت می‌دهم خوش روزگاری می‌رسد 
یا درد و غم طی می‌شود یا شهریاری می‌رسد 
ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر 
گردی به‌پا شد در افق گویی سواری می‎رسد 
مهدیا منتظرانت همه در تاب و تبند 
همه‌ی اهل جهان، جمله گرفتار شبند 
چو بیایی غم و ظلمت برود از عالم 
شاد گردد دل آنان که گرفتار غمند 
اگر آن سبز قامت رو نماید 
در باغ خدا را می‌گشاید 
تنم را فرش کردم تا بتازد 
دلم را نذر کردم تا بیاید 
کجایی ای تب طوفانی زمین، ای مرد 
تو را قسم به پریشانی‌ام، بیا برگرد 
بیا حضور درخشان واپسین خورشید 
بیا طلیعه‌ی آرامش هزاران درد 
روزی برسد سیاهی از شب برود 
روزی که سپیده در رکابت بدود 
ای دوست! اگر جمعه نشد شنبه بیا 
تا شنبه به یمن قدمت جمعه بیا 
دل از ما برد و روی از ما نهان کرد 
خدایا با که این بازی توان کرد 
تا کسی رخ ننماید نبرد دل ز کسی 
دلبر ما دل ما برد به ما رخ ننمود 
آقا تو را به حرمت مولایمان علی 
آقا تو را به حرمت زهرا ظهور کن 
آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه 
برگرد و شهر را پر امواج نور کن 
جمعه یعنى یک غزل دلواپسى 
جمعه یعنى گریه‌هاى بى کسى 
جمعه یعنى روح سبز انتظار 
جمعه یعنى لحظه‌هاى بى قرار 
جهان در حسرت آیینه مانده است 
گرفتار غمی، دیرینه مانده است 
شب سردی است بی تو بودن ما 
بگو تا صبح چند آدینه مانده است 
تو از دیار کدامین ستاره می‌آیی؟ 
که گفته‌اند که با یک اشاره می‌آیی؟ 
بیا که خلوت چشمم هنوز بارانی‌ست 
به خواب دیده‌ام آیا دوباره می‌آیی؟ 
هوای عشق بد شد، کی می‌آیی؟ 
هزاران جمعه رد شد، کی می‌آیی؟ 
به جرم این همه چشم انتظاری 
دلم حبس ابد شد، کی می‌آیی؟ 
ما منتظریم از سفر برگردد 
امید رهایی بشر برگردد 
یک عمر نشسته ایم با این امید 
تا صبح دمی، روح سحر برگردد
جهان در حسرت آیینه مانده است 
گرفتار غمی دیرینه مانده است 
شب سردی است بی تو بودن ما 
بگو تا صبح چند آدینه مانده است
ستم، آشوب نامردی زیادست 
غم و اندوه بی دردی زیادست 
دل من خوب می داند پس از این 
امید این که برگردی زیادست
تو و چشم انتظاری تا قیامت 
و درد بی نشانی تا قیامت 
دعا کن زودتر آقا بیاید 
که در غربت نمانی تا قیامت
با هرچه غریبه، مهربانی ای دوست 
خورشید زمین و آسمانی ای دوست 
آنان که به چشمان تو ایمان دارند 
گویند که صاحب الزمانی ای دوست
می آید از انتهای دنیا از ماه 
چشمان فرشتگان عاشق در راه 
زیبایی رویش از پری افزون است 
لاحول و لاقوة الاّ باللّه 
غزل مرد مسافر! زود برگرد 
بیا ای مهدی موعود! برگرد 
اگر روی تو را بینم، قبولم 
وگرنه می شوم مردود، برگرد 
غبار غم گرفته خانه ام را 
شکسته این دل دیوانه ام را 
بیا فانوس چشمت را بیاور 
که تا روشن کند کاشانه ام را 
مرا از شرمساری ها رها کن 
ز دست بی قراری ها رها کن 
بیا یک صبح آدینه دلم را 
از این چشم انتظاری ها رها کن 
در آینه ها، زلال نورش جاری است 
در مسجد جمکران، حضورش جاری است 
در خلوت عشّاق دل افروخته نیز 
انوار دل آرای ظهورش جاری است 
صد قافله دل، به جمکران آوردیم 
رو جانب صاحب الزمان آوردیم 
دیدیم که در بساط ما آهی نیست 
دامن دامن اشک روان آوردیم 
آنان که به جمکران صفا می بینند 
در خلوت دل، نور خدا می بینند 
عشاق دل افروخته در پرده اشک 
بی پرده، تو را، تو را، تو را می بینند 
امشب به جنون کشیده میلم، برگرد 
ای جاری ندبه در کمیلم، برگرد 
بی تو، شب تاریک مرا نوری نیست 
برگرد ستاره سهیلم، برگرد 
بهاران با من شیدا نوا داد 
نوا از روشن آیینه ها داد 
خدایا این نوا با من چها کرد 
نمی دانم ز من دل برد یا داد 
مرا لاله، پیام عشق و خون داد 
پیام از واژه های واژگون داد 
کفن پوشی ز دشت سرخ لیلی 
به مجنون بلا درس جنون داد 
با یاد تو، غم نامه مولا خواندیم 
از غربت مادر تو زهرا خواندیم 
ما را کشد این غم که نماز خود را 
در مسجد جمکران فُرادا خواندیم 
به یاد تو کران تا بی کران دل 
برایت می تپد هفت آسمان دل 
کدامین جمعه می آیی؟ که از شوق 
کنم تقدیم تو صد جمکران دل 
نمی بینم جهانت را فراموش 
زمین و آسمانت را فراموش 
تو می آیی، نخواهد کرد هرگز 
دل من جمکرانت را فراموش 
هم روی تو را طاقت دیدار کم است 
هم چشم مرا جرئت این کار کم است 
من کمتر از آنم که تو را درک کنم 
آگاهی من ز عشق بسیار کم است 
خم های خلوص با تو گرم جوشند 
مستان شب از ترنمت مدهوشند 
وقتی که نماز صبح را می خوانی 
از شرم، ستاره های شب خاموشند 
ای با نفس نسیم، نامت جاری 
صد چشمه نور در پیامت جاری 
تا ظهر ظهور حضرت مهدی باد 
پیوسته به گوش جان، کلامت جاری 
تو آرامی، تو آشوبی، تو خوبی 
تو می آیی که زشتی را بروبی 
تو چون ماهی، ولی کاهش نداری 
تو خورشیدی، ولیکن بی غروبی 
ببین اشکی که در هر لحظه جاری است 
از آن چشم قشنگت یادگاری است 
برای مقدم سبز تو ای خوب 
تمام صحن دل آیینه کاری است 
نگاهت آبروی روزگار است 
نباشی، سهم دلها انتظار است 
چو آیی با سبدهای طراوت 
تمام فصل ها، فصل بهار است 
ای کاش شبی ظهور می کرد بهار 
از کوچه دل عبور می کرد بهار 
من زردترین قصه عشقم، ای کاش 
یک لحظه مرا مرور می کرد بهار 
دل تشنه حرف های دریایی توست
محتاج تو و دعای دریایی توست 
ای رود زلال مهربانی دیری است 
دل منتظر صدای دریایی توست 

برگرفته از سایت راسخون